مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
58
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بازگشت ، على بن به كار در پيش ابو الحسن بيخودانه بيفتاد و قدرت برخاستن نداشت . ابو الحسن گفت : برخيز . اينجا نه جاى نشستن است . در اينجا دزدان و حراميانند . پس على بن به كار برخاسته ، اندكاندك ميرفتند . و او قدرت نداشت . و ابو الحسن را در آن سوى دجله ، دوستان بودند . بخانهء يكى از ايشان كه اعتماد بر او داشت ، روان شدند و در خانهء او بكوفتند . آن دوست بسرعت بدرآمد و چون ايشان را ديد ، سلام گفت و به خانه آورده ، بنشاند و با ايشان در حديث شد و پرسيد كه : در كجا بوديد ؟ ابو الحسن گفت : با كسى معامله داشتم . شنيدم كه او مال من برداشته ، به سفر همىرود . من ناچار امشب بهر او بدرآمدم . و رفيق خود على بن به كار را بمؤانست برداشتم . آن شخص از من پنهان شد . او را نيافتم و دست خالى بازگشتم . چون در اين وقت ، بازگشتن بر ما دشوار بود و جز خانهء تو جائى نميدانستم ، بدينجا آمديم . پس خداوند خانه ، او را گرامى بداشت و بقيهء شب را در آنجا بماندند . چون بامداد شد ، از آنجا بيرون شدند و همىرفتند تا بخانهء ابو الحسن رسيدند . ابو الحسن ، على بن به كار را به خانه برد . اندكى در آنجا بخفتند . چون بيدار شدند ، ابو الحسن ، خادمان خود را فرمود كه خانه را فرش فاخر بگسترند . خادمان ، فرش بگستردند . على بن به كار چون بيدار شد ، ابو الحسن پيش رفته ، گفت : يا سيّدى ، مناسب حال تو اينست كه امشب در نزد من باشى و با من به سخن بنشينى تا حزنواندوه تو برود و دلت بگشايد . على بن به كار گفت : اى برادر ، هرآنچه دانى ، بكن كه من در هرحال خلاص نخواهم شد و مرا از بليّت عشق ، رهائى نيست . پس ابو الحسن ، خادمان را بخواست و ياران را حاضر آورد . و بمغنيان و اصحاب طرب ، كس فرستاده ، همگى را جمع آورد و باقى آن روز را بنشاط مشغول شدند . آنگاه كنيزكى عود بگرفت و اين شعر بخواند : مرا چه وقت خزان و مرا چه وقت بهار * چو دور بايد بودن همى ز روى نگار بهار من رخ او بود دور ماندم از او * برابرآيد بر من كنون خزان و بهار